X
تبلیغات
دکلمه و مقالات امام رضا (س)




السلام علیک

یا علی ابن موسی الرضا


باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام

باز هم زائرتان نیستم از دور سلام

با زبانی که به ذکرت شده مأمور سلام
 

به سلیمان برسد از طرف مور سلام

کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها

باز از دوریت افتاده به کارم گره ها


ننوشته ست گنهکار نیاید به حرم

پس بیایید اگر خوب و اگر بد به حرم

برسد خواهش این ناله ی ممتد به حرم

زود ما را برسانید به مشهد ، به حرم

مست از آنیم که از باده به خم آمده ایم

ما سفارش شده ایم ، از ره دورآمده ایم


یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست

پس از این فاصله تا طوس دویدن زیباست

پا برهنه شدن و جامه دریدن زیباست

بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست

پیچش قافله ی ما که به سوی نور است

رگه ای در دل فیروزه ی نیشابور است


چه خبر در حرم ضامن آهو شده است؟

صحن ها بیشتر از پیش چه خوش بو شده است

طرف پنجره فولاد هیاهو شده است

باز یک چشمه از آن لطف و کرم رو شده است

مادری گریه کنان ذکر رضا می گیرد

دست و پای فلجی باز شفا می گیرد
با شفا از تو ، چه زیبا شده بیمار شدن

به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن

کار من هست فقط گرمی بازار شدن

گر چه در باور من نیست خریدار شدن-

یوسفم باش، بدون تو کجا برگردم؟

من برایت دو سه تا بیت کلاف آوردم


تو خودت خواسته ای دار و ندارم باشی

کاش لطفی کنی و آخر کارم باشی

مرد سلمانی تو باشم و یارم باشی

لحظه ی مرگ بیایی و کنارم باشی

قول دادی به همه پس به خدا می آیی

هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 و ساعت 15:58 |


یابن الحسن(عج)


سالی گذشت و زمین گشت در مدار تو

اما نداشت خاتمه ای انتظار تو

امسال هم همه ی هفته ها گذشت

یك جمعه اش نبود زمان قرار تو

با این شكوفه ها دل من خوش نمی شود

آید پس از كدام زمستان، بهار تو؟
قلب مرا ز خانه تكانی معاف كن

بگذار بماند به رویش غبار تو

این روزها همه به سفر فكر می كنند

من قصد كرده ام بمانم كنار تو

امسال كه من به درد ظهورت نخورده ام

سال جدید كاش بیایم به كار تو

به امید رسیدن بهار واقعی....

بهار ظهور....

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 و ساعت 1:14 |
 
تو دل يه مزرعه يه كلاغ رو سياه هوايي شده بره پابوس امام رضا

اما هي فكر ميكنه اونجا جاي كفتراست آخه من كجا برم يه كلاغ كه رو سياست

من كه توي سياهيا از همه رو سيا ترم ميون اون كبوترا با چه رويي بپرم تو همين فكرا بودش كلاغ عاشق ما يه دلش مي گفت برو يه دلش مي گفت بمون كه يه هو صدايي گفت تو نترس و راهي شو به سياهي فكر نكن تو يه زائري برو من كه توي سياهيا از همه رو سيا ترم ميون اون كبوترا با چه رويي بپرم
+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 15:51 |
 

 

سلام بر تشنگان سقاخانه ات آقا

جمعیت انگار سال هاست آب نخورده اند، انگار اصلا آب نخورده اند. با عجله کاسه های طلائی را پرآب می کنند. تصویر لرزان گنبد می افتد توی آب کاسه های طلائی، و می رسد به لب های تشنه. من هم کاسه ای را نصفه آب می کنم و آرام در پلاستیک را باز می کنم. سرش را بیرون می آورد و جمعیت را نگاه می کند. کاسه را می آورم نزدیکش. او هم نوک صورتی رنگش را توی کاسه می کند و آب می خورد. انگار خیلی تشنه بوده. انگار اصلا آب نخورده. کاسه را دوباره پر می کنم و خودم هم می نوشم. هم آب را، هم طلائی لرزان گنبد توی کاسه ی آب را. سلام می دهم به حسین(ع). کاسه را می گذارم سر جایش و می آیم سمت پنجره فولاد.
جمعیت آن جا بیشتر است، خیلی بیشتر. ده ها دست، گره شده در پنجره فولاد. پنجره فولادی که درست روبه روی ضریح آقاست. پنجره فولادی که سبز می زند، از بس پارچه ی سبز به آن بسته اند. و قفل ها، قفل هائی که انتظار دستی را می کشند که بدون کلید، همه ی قفل ها را باز می کند
.
کبوتر را از توی پلاستیک در می آورم. می خواهد فرار کند، پرواز کند و برود. حواسم هست. حواسم هست هم فرار نکند و هم خیلی محکم توی دستم نگیرمش. یک وقت اذیت نشود. کبوتر های امام رضا(ع) را نباید اذیت کرد. او هم قرار است کبوتر حرم شود، از همین امشب. کبوتر را می آورم مقابل صورتم، توی چشم های ریز و سیاهش نگاه می کنم. سرم را کنار گوشش می آورم و زمزمه می کنم. به اش می گویم از امشب صاحبش امام رضا(ع) است. به اش می گویم دیگر کبوتر حرم شده. به اش می گویم یک وقت جائی نرود، از امام رضا(ع) جدا نشود. اما بعد فکر می کنم کدام کبوتر است که پایش ـ یا بهتر بگویم، بالش ـ به حرم باز شود و بعد هوس کند جای دیگری برود، جای دیگری پرواز کند؟ کجا بهتر از صحن و سرای آقا؟ کجا بهتر از سقاخانه و گنبد و پنجره فولاد؟ نه، کبوترم هیچ جائی نمی رود. فکر کنم تا آخر آخر عمرش، همین جا بماند. و باز زمزمه می کنم، حرف هائی که ته ته دلم مانده را به اش می گویم. چه خوب هم گوش می دهد. ازش می خواهم برود و همین حرف ها را بدون کم و زیاد به امام رضا(ع) بگوید. بعد می آیم کنار چادر برزنتی سبزی که روی داربست ها کشیده اند، کنار سقاخانه، رو به روی پنجره فولاد. کف صحن را زیرسازی می کنند و چادر را برای این زده اند که خرابی های بنائی، فضای قشنگ صحن را به هم نزنند
.
دستانم را کم کم شل می کنم، و بعد یک دفعه می آورم بالا و کبوتر را پرتاب می کنم توی آسمان نورانی حرم. کبوتر بال می زند و چرخ می زند و صاف بالای چادر برزنتی سبز، مقابل آقا، رو به روی پنجره فولاد می نشیند. رو می کند به سمت آقا. تعجب می کنم. انتظار نداشتم همین اول کار، همه ی حرف هایم را به آقا بزند. کبوتر همان جا نشسته و انگار زمزمه می کند. نگاه می کنم به گنبد، به پنجره فولاد، و به کبوتری که از حالا دیگر کبوتر امام رضا(ع) است. چند دقیقه ای همان جا روی چادر برزنتی سبز، رو به آقا می نشیند، من هم کنار سقاخانه می ایستم
.
و بعد کبوتر پرواز می کند، بال می زند و چرخ می زند و می آید روی سقاخانه، روی بام طلائی و گنبد شکلش. می نشیند کنار بقیه ی کبوتر های جلد حرم. کبوتر ها برایش جا باز می کنند. لابد با هم خوش و بش می کنند. لابد از او می پرسند این چند دقیقه، به آقا چه گفته. می دانم که به آن ها نمی گوید. آخر همه اش رازی بوده بین من و کبوتر و آقا!...

+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه دهم آذر 1389 و ساعت 23:59 |

 

زائری بارانی ام،آقا به دادم می رسی؟

بی پناهم خسته ام تنها،به دادم می رسی؟

گرچه آهونیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهو ها ،به دادم می رسی؟

از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند

گنبد وگلدسته هایت را ،به دادم می رسی

ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی

پهنه آبی ترین دریا،به دادم می رسی؟

ماه نورانی شب ها سیاه عمر من

ماه من ای ماه من،آیا به دادم می ر سی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا ، به دادم می ر سی؟

 

+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه دهم آذر 1389 و ساعت 23:46 |


Powered By
BLOGFA.COM